روز تولد پسرم
سلام پسر گلم.
مامان فدات بشه که اینقدر ناز و ماهی. آره روز اول عید تونستیم روی ماهت را ببینم.
این هفت سین ما تو خونه است.


تو روز اول فروردین 91 صبح ساعت 8 صبح با بابایی و مامان مولود و مامان سامره رفتیم بیمارستان پاسارگاد . اینقدر خیابونا خلوت بود که نگو ، هم منتظر تحویل سال بودن آخه ساعت 8:44:27 سال تحویل میشد . ما هم با سفره هفت سین کوچولو رفتیم بیمارستان.

به مامان بزرگا اجازه ندادن بیان بالا من و بابا رفتیم بالا تو اتاق مامانای تازه وارد. دیگه احازه ندادن بابا را ببینم ،بابایی بیرون بود و من داخل اتاق. سرم بهم زدن و منتظر بودم تا ببرنم اتاق عمل تا گلم به دنیا بیان. سال هم تحویل شد منم خیلی گریه کردم آخه من و تو با هم بودیم اما بابایی با ما نبود و تنها بیرون بود.
خلاصه پسر گلم ساعت 9:55 یواش یواش منو بردن بیرون تا برم اتاق عمل.بابایی بیرون در منتظرم بود منو درد کلی ناراحت و نگرران بود از چهرش میشد فهمید. رفتیم جلو در اتاق عمل که مامان سامره و مامان مولود را صدا زدن که بیان باهام خداحافظی کنن . هر دو هم خوشحال بودن و هم ناراحت.
وقتی داشتم میرفتم تو اتاق عمل به بابایی گفتم مواظب پسرم باش تا من بیام. بابایی گفت باشه زود بیا ( فکر کنم گریه اش گرفته بود)
تو اتاق تا به خودم جنبیدم خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم کنار دیوار روی تختم آقای پرستار که بالای سرم بود گفت حالت خوبه گفتم آره پسرم خوبه و سالمه گفت آره صحیح و سالم.
گفت بخواب یکم تا چشمم را گذاشتم رو هم بیدار شدم و گفتم من خوبم میشه بریم بیرون من پسرم را ببینم؟ گفت آره چه سر حال.
اومدیم بیرون دیدم بابایی بیرون ایستاده بهش گفتم پسرم را دیدی؟ سر حال و سالم بود ؟ گفت آره خوشگل و سرحال.
رفتیم تو اتاق به خانم پرستار گفتم پسرم را کی میارین گفت حالا تو برو رو تخت خودت پسرتم میارن.
تا رو تختم جا گرفتم تو را آوردن و چشمم به روی ماهت روشن شد و اتاق یهو روشن شد. وای پسرم نمیدونی چقدر ناز و ماهی.
ساعت تولدت : 10:25
وزنت :3040
قدت :50 ( فدای قد بلندت و انگشتای کشیدت بره مادر)
دور سرت : 36
دور کمرت :33

اینم عکست توی بیمارستان


بابایی زودی رفت و برام یک گل خوشگل بزرگ خرید آخه من عاشق گلم.

بابا اکبر و دایی جون امبر هم چند دقیقه بعد رسیدن و بابا اکبر هم یک گل خوشکل برای مامانی خرید.
غروب عمه جون منیر و عمه گلی و عمو جون امیر و عمو جون علی اومدن دیدنت و اونا هم هر کدوم یک گل خوشگل آوردن دستشون درد نکنه اتاق شده بود پر گل.
فردای روز تولدت بابایی صبح زود اومد دنبالمون و و ساعت 10:45 اومدیم خونه و بابایی زحمت کشید یک گوسفند خوشگل هم برات قربونی کرد تا همیشه صحیح و سالم باشی.
آره پسرم این ماجرای روز تولدت بود. ایشالله 120 سال زنده باشی.



روز تولد پسرم
